تبليغاتX
:: نادعلی کربلایی ::  

نادعلی کربلایی

زندگی شاعرمعاصرومداح مخلص اباعبدالله نادعلی کربلایی



دل زنده شود زگفته های شیرین

وز پند و نصایحی که وابسته بدین

گر چشم خرد باز کنی خواهی دید

خوشبختی خویش راز رفتار متین

 

 

(کتاب ارمغان کربلا جلد دوم از نادعلی کربلایی)

 

+نوشته شده درشنبه چهارم تیر 1390ساعت 18:39 توسط کربلایی کوچک |

سلامی چو بوی خوش آشنایی

خیلی وقته که باباجون وبتو ننوشتم گرفتاری روزگاره دیگه و....

اما بدون خیلی دوستت دارم تو مرد بزرگی بوده و هستی

راستی خونهتو شهرداری خرید وداره اونو تبدیل به موزه شهدا می کنه واقعا جای قشنگی داره می شه همونطور که دوست داشتی به محض تکمیل ساختمون عکساشو می زنم

+نوشته شده درسه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:35 توسط کربلایی کوچک |

 

استاد کربلایی

+نوشته شده درجمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:54 توسط کربلایی کوچک |

یک ماه بعد رفتم که گچ پامو باز کنند ؛گچ را که بریدند ؛ دکترها گفتند: که استخوان پات سیاه شده و باید پایت را از بالای زانو قطع کنیم وگرنه بقیه پایت هم سیاه می شود .من که شوکه شده بودم و نمی دانستم چه کنم به آنها نگاه می کردم .
يكی از دکتر ها گفت برو نوبت بگیر تا بستری شوی من هم رفتم و نوبت گرفتم برای بیست روز بعد نوبت دادند و من هم آمدم خانه . حاج خانم پرسید چی شد ؟ من هم جریان را برای او تعریف کردم .خدا رحمتش کنه .گریه اش گرفت .با یکی از رفقای هيا تي ، صحبت كردم و بهش گفتم كه با من بياد مشهد . او هم قبول كرد و بليط قطار گرفت و با هم رفتيم مشهد . خدا رحمتش كند .
بله ! با حاج علي رفتيم مشهد ، يك اتاق گرفت وچند ساعتي استراحت كرديم و بعد از ظهر رفتيم حرم . خيلی حرم شلوغ بود . دستمان به ضريح نرسيد . ايستاديم گوشه ای و عرض ادب كرديم و نشستيم روبه روی ضريح و زيارت نامه خوانديم و بعد هم روضه و گريه ! به امام رضا گفتم : آقا اومدم شفای پامو بگيرم .شما روضه خوان يك پا می پسند ی ؟ مگه من نوكر شما نيستم ؟ مگه من مداح اهل بيت نيستم ؟ من تحمل نداشتن پا را ندارم ؛ نمی تونم بدون پا باشم .

تو حرم امام رضا آنقدر گريه كردم كه بي حال شدم وچشم هامو بستم و سرم را به ديوار تكيه دادم .يك دفعه نوری به صورتم خورد و من يك دفعه به خودم آمدم و چشم هامو باز كردم ؛ گيج شده بودم و بدون اينكه متوجه بشم از جا بلند شده بودم و دور و برم را نگاه مي كردم حاج علي صدام كرد .بهش نگاه كردم می خواستم ازش بپرسم كه او هم نوری را كه من ديدم ،ديده كه او گفت كربلايی عصات كو ؟ چه طوری رفتی آن طرف ؟ تازه متوجه شدم كه شفا گرفتم و براي اين كه مردم متوجه نشوند عصا ها را بر داشتم و آرام آرام از حرم بيرون رفتم .
در صحن رو به حرم به سجده افتادم و گريه كردم بعد هم نشستم وگفتم : ای اما م رضا شما پيش خدا عزيزی ! تو كه شفای مرا دادی از خدا بخواه طبع شاعری مرا قوی كند تا بتوانم اشعار روضه هايم را خودم بگويم و آن طور كه دوست دارم روضه بخوانم و در همان لحظه شعری در ذهنم جای گرفت .
از کاسـه شـکسـته نیاید صدا درست
وز چوب مور خورده نگردد عصا درست
از پـیـر سال خورده مجـو همـت جوان
کز خشت آب خورده نگردد بنا درست

منت ز نا درست مکش ای درستکار
آن به که کـار را بنماید خدا درست
سلمان صفت تو بتکده دل را خراب کن
تا دل شود ز مـوهبت مـصـطـفی درست
بوجهل در جهالت و بوذر به راسـتـی
آن از خطا به آتش واین از صفادرست
یک نادرست جامـعـه را می کند کثیف
از یک درسـت می نشـود کار ها درست
در هر خـرابه گنج مـیـســر نمی شود
اما زراه عـلـم شـود گنج ها درست
میثم برفت و نام نکویی از او بماند
این نام شد ز منقبت مرتضی درست
خواهی اگر که درد ترا حق کند دوا
رو کن به بارگاه شه دین رضا درست
همـچـون حباب (کـرببلایی) شـکسـتـه شـد
از آه نیمه شبی از یک دعا درسـت

وقتي از مشهد آمدم رفتم بيمارستان ، دكتر پايم را معاينه كرد وگفت خوب است و نيازی به بريدن ندارد و من هم به خانه برگشتم .آن روز يكي از بهترين روز های زندگی من بود كه از يادم نمی رود .

+نوشته شده درچهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:27 توسط کربلایی کوچک |

 هر نای شکسته نینوائی نشود                

ناسوخته هر دلی خدایی نشود

بسیار شدند پیر در کوی حسین                

هر پیر غلام (کربلایی) نشـــــود

در ششم محرم ، همزمان با دهه محرم ،پدر خوبمان را از دست دادیم ، استادی گرانقدر و شاعری توانا و پدری زحمت کش یادش گرامی باد و روحش شاد .

+نوشته شده درجمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:24 توسط کربلایی کوچک |

وقتي بهم اجازه خواندن داد ، خيلی خوشحال شدم و از اون به بعد در هيات نوحه سرايان ، هفته اى يك شب مى خواندم و گاهی هم استادم تعارف می كرد و در آن جا هم می خواندم .
كم كم براى‌روضه خوانى‌ به خانه ها دعوتم می كردند . روزها روضه براى‌خانم ها مى خواندم و شب ها در هيات ها ؛ تقريبا اوضاع خوب و مناسب شده بود و دختر بزرگم را هم شوهر دادم و حدود چهل سالم شده بود و ديگه احساس راحتي مي كردم و شعر حفظ مي كردم و مجالسم زياد شده بود.
يك روز بعد از ظهر كه مي خواستم برم روضه حاج خانم گفت :آقا يكى‌از پسر ها را با خودت ببر! خيلى با هم دعوا مي كنند .من سرم درد مى گيره ؛ من هم حسين را با خودم بردم وقتی بر مي گشتيم بعداز ميدان گمرك كنار خيابان لب جوی آب با موتور خيلی آرام حركت مى كردم كه يك تريلى كشيد سمت من و چرخش گرفت به پاى‌چپ من وپاى‌من با چرخ تريلى‌ پيچيد و خرد شد .
حسين را فرستادم خانه تا خبر بدهد و و موتور را هم ببرند خانه ،مرا هم بردند بيمارستان سينا و سه ماهی آن جا خوابيدم و چند بار هم پايم را عمل كردند .وضع پايم خيلی خراب بود و استخوان ها خرد شده بود و گوشت های پايم هم پاره و له شده بود .
بالاخره از بيمارستان مرخص شدم و آمدم خانه ؛خوب، زن و بچه ها نان می خواستند و بنده ى خدا حاج خانم تو اين سه ماه خيلي سختی كشيده بود .فكر كردم كه چطوری برم روضه و چكار كنم !موتورم را دادم پسرها بردند موتور سازی و آن را سه چرخه كردند و يك جا پايی هم سمت چپ موتور جوش دادند تا بتوانم پای گچ گرفته ام را روى‌آن قرار بدهم و عصاهايم را هم كنار موتور می بستم وبه اين ترتيب سر كار می رفتم و زندگی را با كم و زيادش می گذرانديم.
سامان با خنده گفت :عجب ابتكاری زدی آقا! بعضى مردم سالم هم باشند كار نمی كنند .آن وقت شما با آن وضع چطوری می رفتی سر كار!
حاجى‌ چايش را كه حالا كاملا سرد شده بود سر كشيد و گفت :بابا چكار می توانستم كنم ! بچه ها بزرگ شده بودند .درس می خواندند وبايد زندگی مي چرخيد .

حاجی روی تخت جا به جا شد و خودش را كشيد سمت ديوار و تكيه داد و پاهايش را صاف قرار داد وپاچه ی شلوارش را بالا كشيد و به پای چپش نگاه كرد و ادامه داد :یک ماه بعد رفتم که گچ پامو باز کنند ؛گچ را که بریدند ؛ دکترها گفتند: که استخوان پات سیاه شده و باید پایت را از بالای زانو قطع کنیم وگرنه بقیه پایت هم سیاه می شود .من که شوکه شده بودم و نمی دانستم چه کنم به آنها نگاه می کردم .
يكی از دکتر ها گفت برو نوبت بگیر تا بستری شوی من هم رفتم و نوبت گرفتم برای بیست روز بعد نوبت دادند و من هم آمدم خانه . حاج خانم پرسید چی شد ؟ من هم جریان را برای او تعریف کردم .خدا رحمتش کنه .گریه اش گرفت .با یکی از رفقای هيا تي ، صحبت كردم و بهش گفتم كه با من بياد مشهد . او هم قبول كرد و بليط قطار گرفت و با هم رفتيم مشهد . خدا رحمتش كند .
بله ! با حاج علي رفتيم مشهد ، يك اتاق گرفت وچند ساعتي استراحت كرديم و بعد از ظهر رفتيم حرم . خيلی حرم شلوغ بود . دستمان به ضريح نرسيد . ايستاديم گوشه ای و عرض ادب كرديم و نشستيم روبه روی ضريح و زيارت نامه خوانديم و بعد هم روضه و گريه ! به امام رضا گفتم : آقا اومدم شفای پامو بگيرم .شما روضه خوان يك پا می پسند ی ؟ مگه من نوكر شما نيستم ؟ مگه من مداح اهل بيت نيستم ؟ من تحمل نداشتن پا را ندارم ؛ نمی تونم بدون پا باشم . حاجی با صدای بلند زد زير گريه . سامان و زهرا هم اشكشان در آمد و فين فينشان راه افتاد .

+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 3:53 توسط کربلایی کوچک |

امام هشتم

رضا ای سرور و مولا

رضا ای زاده زهـــــرا

نظر کن از کرم بر مــا

رضا جانــم رضا جانم

امید نـــــــــــــــاامیدانی

عزیز حَیِّ سبحـانــــــی

به جِسمِ شیعیان جانـــی

رضا جانــم رضا جانم

تو نور طلعت دینــــــی

گل گلزار یاسینـــــــــی

تو سلطان سلاطینـــــی

رضا جانــم رضا جانم

رضای حق رضای تـو

عطای حق عطای تـــو

شود جانها فدای تـــــــو

رضا جانــم رضا جانم

شدی کشته ز زهر کین

پِیِّ احیاگّری دیــــــــــن

عزیزان بهر تو غمگین

رضا جانــم رضا جانم

جگر پاره شدی آخــــر

 ززهر دشمن کافــــــر

غریبانه در این کشــور

رضا جانــم رضا جانم

کاروان عشق صفحه 354

شاعر نادعلی کربلایی

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:21 توسط کربلایی کوچک |

پدر عزیزم روحت شاد

برای شهید مفقودالجسدت مجید کربلایی برادر عزیزمان وبلاگی زدم که امیدوارم شادت کرده باشم

+نوشته شده درسه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 1:14 توسط کربلایی کوچک |

 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:59 توسط کربلایی کوچک |

نادعلی کربلایی شاعر ومداح اهل بیت در جبهه جنگ

+نوشته شده درسه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:44 توسط کربلایی کوچک |